نور امید
آن شب خوابیده بودم و ترسی از نبرد دشمن نداشتم؛ چون دلم قرص بود به رهبرم که با عهد بستن با پروردگار و امام عصر، کارهایش را پیش میبرد. همیشه سخن ایشان در گوشم بود که: «من زیر بیرق حضرت اباالفضل (ع) هستم.»
یکدفعه، با شنیدن پیام و دیدن آن، دلم لرزید. چند بار چشمهایم را باز و بسته کردم! بله، پیام درست بود؛ #رهبرم #شهید شد. 💔
از جایم سراسیمه بلند شدم و به دنبال چیزی میگشتم که این خبر را دروغ جلوه دهد. اما با روشن شدن تلویزیون، دیدم بله، خبر راست است. ناگهان غم تمام وجودم را فرا گرفت. 😭
و اما چند روز بعد…
لحظه امید و شوق که هر انسانی با شنیدن آن دلش پر پر می شود و گویا دوباره با نامش زنده شده است و آن زمانی بود که فرزند ایشان (حضرت آیت الله سید #مجتبی حسینی #خامنهای) رهبر شدند، نور امیدی در دلم نشست. ✨
ولی جای آقا جانم برای همیشه در دلم خالی خواهد ماند… 😔
نویسنده: طلبه رضیه سیری زاده