روایت تلخ
🙏 ده اسفند ای کاش برگردی و بگی دروغ بود
🌙ماه رمضان بود سحر یازدهم
⏰ساعت زنگ میخورد و بیدار شدم، چراغِ خانه همسایه ها یکی پس از دیگری روشن میشدن💡
در حال آماده کردن چایی شدم، سفره را برای سحری پهن کردم
😊با خیال آسوده و آرام روزی را آغاز کردم که به خیال خود همه چیز جای خود است و زندگی جاریست. اما.. اما غافل از خبری بودم که بدنم را سرد میکرد و توانم را میبرد.😥
🖥مثل همیشه تلویزیون را برای دعای زیبای سحر روشن کردم. زیر نویس قرمز و پرچم سیاه سمت چپ تلویزیون!! چی شده؟
چشمانم گرد شد
تپش قلبم تندتر میزد
آب دهانم خشک
دست و پایم بی حس شد
◾️شهادت قائد امت، حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (قدس سره).
خدای من…
مجری توان کلام نداشت و نمی دانست چگونه این خبر را رسانه کند…
و من در حیرت و ناباوری و شوکی بودم که فقط بی اختیار صورتم را سیلی میزدم
نه….!
نه! …
اشتباه است، دروغ است محال است😭
شاید خواب باشم و دارم خواب میبینم😭
رهبرم مرجعم امامم … شهادت؟؟؟ نمی توانم باور کنم
اشک ها سرازیر میشد و نمی دانستم با این غم چه کنم
کجا داد بزنم
کجا ناله کنم
کجا زجه بزنم
هوا گرگ و میش بود، چادر سر کردم و از خانه بیرون زدم تا در میدان شهر عزا بپا کنم 🏴 بلکه داغی از قلبم کم کند😞
من آن روز را هیچگاه تصور نمی کردم و هرگز گمان نمیبردم زمانی که در خواب شبانه باشم ، امامم فدای من شده است😭 آن صبح یاد ساعت ۰۱:۲۰ افتادم و باز شرمنده شدم😓
کاش هزاران بار زیر موشک ها میرفتم ولی مویی از سر رهبرم کم نمیشد💔
آن همه گفتم جانم فدای رهبرم، اما
او فدای من شد و من ماندم 💔
نویسنده: طلبه آمنه ناصرزاده